قبل نوشت:
خاطره قبلی که مرتبط با این مطلب است:
موهای فشن و تفسیر آیات اجتماعی! ماجرای کتابخوانی در مترو
البته در پست های بعدی هدف از گذاشتن این پستها و نیز برخی نکات را خواهم گفت.

۱. کتابخانه نزدیک پارک ساعی مشغول خواندن کتاب قاموس عدالت. می‌آید میپرسد شما امام صادقی هستید؟ میگویم نه. مپرسد پس چرا این کتاب را می‌خوانید؟ توضیح میدهم که هم علاقه بوده هم اینکه برای فعالیتهای اجتماعی و دانشجویی برایم کلی مفید خواهد بود. میرود. یکی دیگر می‌آید سر میزی که نشسته‌ایم. البته او دیگر از من چیزی نمی‌پرسد. از دوستم که دارد نکته‌های ناب را میخواند در مورد نویسنده کتاب پرسش میکند. دوستم میگوید که گزیده‌ای از سخنان آیت الله خامنه‌ای... . هنوز سخن دوستم تمام نشده که مگوید: "اِ، مال آقاست!؟" و دوستم ادامه میدهد که این کتابها گزیده‌ای از سخنرانی‌های آیت الله خامنه‌ای در موضوعات مختلف میباشد. هنوز اندکی از میز دور نشده که دوستم با حالت تعجب و  دهن باز به من نگاه میکند و من نیز. با تعجب به من مگوید "آقا!؟". به راحتی میفهمم علت تعجبش چیست. اگر یک نفر با شلوار لی، آن هم از مدلهایی که سوراخ دارد! با تیشرت چسب که به زور تمام بدنش را مپوشاند به شما بگوید "آقا" شما تعجب نمیکنید؟

بدحجابی با یاد خمینی!
۲. از مترو بلیط شارژی میخرم. همراه با آن یک کتابچه میدهد. میگوید پس از خواندن به بادجه‌های ایستگاههای دیگر تحویل دهید. کتاب چیست؟ نکات و خاطراتی از زندگی امام خمینی. جا گیرم نمی‌آید. مجبورم ایستاده کتاب را مطالعه کنم. هر چند برخی از روایتهایش برایم جذاب است، اما کلا از اینکه امام را فقط یک شخصیت عرفانی نشان بدهند خوشم نمی‌آید. به اواخر کتاب نرسیده یک نفر آمده جلویم می‌ایستد. جلوتر می‌‌آید. در حالی که متعجبم چرا با این همه جای خالی به سمت من می‌آید. نیم نگاهی می‌اندازم. دیگر نمیتوانم نگاهم را بالاتر ببرم.کفش آنچنانی و شلوار لی و مانتوی کوتاه مانع میشود نگاهم را بالاتر ببرم. دوباره مشغول خواندن کتاب میشوم. از من تقاضا میکند که کتاب را ببیند و میپرسد که در مورد چیست. ماجرا را مختصر برایش میگویم. به ایستگاه خودم نرسیده کتاب را به ایشان میدهم. میگویم که به یکی از بادجه‌های بلیط فروشی تحولی دهد. میپرسد مطمئنید لازم ندارید. میگویم که بله، اصلا مال من نیست. مال خود متروست. از مترو که خارج میشوم به این فکر میکنم که اولین روایتش در مورد توجه امام(ره) به حتی کوچکترین جزئیات دین و از جلمه حجاب است. ماجرایش این است که یکی در سر سفره دستش را دراز میکند. کمی از آستینش عقب میرود و بالاتر از مچ دستش دیده میشود و امام هم تذکر میدهد. داشتم فکر میکردم که این خانم پس از خواندن اولین روایت چه میکند. دیگر نمیتوانستم ببینم.