خدا را! خدا را! سومالی را!

 کتابی خوبی است.
به نوعی اثر علی بن ابی طالب، امام برخی(!) از ما شیعیان
مجموعه‌ای از خطبه‌ها و نامه‌هایی است که توسط سید رضی جمع شده است
هر چند تمامش خواندنی است اما چند موردش بیشتر به دل من نشست!
من جمله مورد زیر که وصیت حضرت امیرالمومنین(ع) به امام حسن و حسین(علیهم السلام) پس از ضربت خوردن می‌باشد.

فقط قبل از خواندنش به مصادیقش در دوربر خودمان توجه کنیم من جمله مصیبت‌زدگان سومالی!

شما را به ترس از خدا سفارش می‏کنم به دنیا روی نیاورید، گرچه به سراغ شما آید، و بر آنچه از دنیا از دست می‏دهید اندوهناک مباشید، حق را بگویید، و برای پاداش الهی عمل کنید. دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید. شما را، و تمام فرزندان و خاندانم را، و کسانی را که این وصیت به آنها می‏رسد، به ترس از خدا، و نظم در امور زندگی، و ایجاد صلح و آشتی در میانتان سفارش می‏کنم، زیرا من از جد شما پیامبر(ص) شنیدم که می‏گفت: «اصلاح دادن بین مردم از نماز و روزه یکسان برتر است.»
خدا را! خدا را! درباره یتیمان، نکند آنان گاهی سیر و گاه گرسنه بمانند، و حقوقشان ضایع گردد.
خدا را! خدا را! درباره همسایگان، حقوقشان را رعایت کنید که وصیت پیامبر(ص) شماست، همواره به خوش رفتاری با همسایگان سفارش می‏کرد تا آنجا که گمان بردیم برای آنان ارثی معین خواهد کرد.
خدا را! خدا را! درباره قرآن، مبادا دیگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پیشی گیرند.
خدا را! خدا را! درباره نماز همانا که ستون دین شماست.
خدا را! خدا را! درباره خانه خدا، تا هستید آن را خالی مگذارید، زیرا اگر کعبه خالی شود مهلت داده نمی‏شوید.
خدا را! خدا را! درباره جهاد با اموال و جانها و زبانهای خویش در راه خدا. بر شما باد به پیوستن با یکدیگر، و بخشش همدیگر، مبادا از هم روی گردانید، و پیوند دوستی را از بین ببرید، امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید که بدان شما بر شما مسلط می‏گرداند، آنگاه هر چه خدا را بخوانید جواب ندهد.
سپس فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب: مبادا پس از من دست به خون مسلمین فرو برید و بگویید: امیر مومنان کشته شد، بدانید جز کشنده من کسی دیگر نباید کشته شود.
درست بنگرید! اگر من از ضربت او مردم، او را تنها یک ضربت بزنید، و دست و پا و دیگر اعضای او را مبرید، من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «بپرهیزید از بریدن اعضای مرده، هر چند سگ دیوانه باشد.»

بعد نوشت:
 از بین نامه‌های نهج البلاغه، نامه‌های با شماره‌ی مقابل بیشتر به دلم نشست:  3 ، 27 ، 41 ، 45 ، 47 ، 46 ، 59 ، 60 ، 69 ، 53 ، 31 (امیدوارم بقیه‌اش هم به دلم و ذهنم و عملم بنشیند!)
تو گوگل باز در مورد سومالی نوشتم:
کمک اینترنتی به مصیبت‌زدگان سومالی
http://www.emdad.ir/epay/
دیگر شماره حسابها تو لینک زیر
http://www.emdad.ir/sub/hesab.asp
فردای نزدیکی است که فردی در وصیت به فرزندانش بگوید:خدا را! خدا را! درباره يتيمان، نکند آنان گاهي سير و گاه گرسنه بمانند، و حقوقشان ضايع گردد
شرمنده پیامبری نشویم که میگفت: من سمع منادی ینادی یا للمسلمین فلم اجبه فلیس بمسلم
راستی امشب تولد امام حسن مجتبی است... از ایشان نگویم دیگر

دا

وقت شد بالاخره کتاب دا را تمام کردم! انصافا دل و جیگر میخواست خوندن کتاب(!)، مخصوصا قسمتهای اول کتاب.
قسمتهای اول تا تقریبا نیمه کتاب را که میخواندم بیش از نیم ساعت نمیتوانستم دوام بیاورم! بعدش کتاب را میگذاشتم کناری تا کمی ذهنم آزاد شود بعد دوباره شروع می‌کردم به خواندن.
کتاب را که تا انتها خواندم داشتم به این فکر میکردم که سیده زهرا حسینی از ابتدای درگیری در جنگ تا انتها (و شاید تا حتی الان) چقدر تغییر کرده است. از این جهت که رشد روحی‌اش را در جریان امور زندگی(شما بخوانید جهاد) با کمی دقت می‌توان مشاهده کرد. از شروغ کار در غسالخانه تا شهادت پدرش و بعد هم برادرش و بعد هم ماجراهای دیگر زندگی‌اش.
داستان تا تقریبا اواسطش با جزئیات زیاد و روند آرام به پیش می‌رود اما نمیدانم از اواسط چگونه است که این روند به هم میریزد.
یکی از دوستان میگفت" از بس که جزئیات رو گفته خاطرات باورم نمیشه. مگه میشه این همه جزئیات یاد کسی بمونه؟!" نمیدانم ولله!ْ
کتاب را که می‌خواندم بیش از گذشته معنای قسمت زیر از وصیت‌نامه امام را بهتر درک می‌کردم:

ما مفتخريم‌ كه‌ بانوان‌ و زنان‌ پير و جوان‌ و خرد و كلان‌ در صحنه‌هاي‌ فرهنگي‌ و اقتصادي‌ و نظامي‌ حاضر، و همدوش‌ مردان‌ يا بهتر از آنان‌ در راه‌ تعالي‌ اسلام‌ و مقاصد قرآن‌ كريم‌ فعاليت‌ دارند؛ و آنان‌ كه‌ توان‌ جنگ‌ دارند، در آموزش‌ نظامي‌ كه‌ براي‌ دفاع‌ از اسلام‌ و كشور اسلامي‌ از واجبات‌ مهم‌ است‌ شركت‌، و از محروميتهايي‌ كه‌ توطئة‌ دشمنان‌ و ناآشنايي‌ دوستان ‌ از احكام‌ اسلام‌ و قرآن‌ بر آنها بلكه‌ بر اسلام‌ و مسلمانان‌ تحميل‌ نمودند، شجاعانه‌ و متعهدانه‌ خود را رهانده‌ و از قيد خرافاتي‌ كه‌ دشمنان‌ براي‌ منافع‌ خود به‌ دست‌ نادانان‌ و بعضي‌ آخوندهاي‌ بي‌اطلاع‌ از مصالح‌ مسلمين‌ به‌ وجود آورده‌ بودند، خارج‌ نموده‌اند؛ و آنان‌ كه‌ توان‌ جنگ‌ ندارند، در خدمت‌ پشت‌ جبهه‌ به‌ نحو ارزشمندي‌ كه‌ دل‌ ملت‌ را از شوق‌ و شعف‌ به‌ لرزه‌ درمي‌آورد و دل‌ دشمنان‌ و جاهلان‌ بدتر از دشمنان‌ را از خشم‌ و غضب‌ مي‌لرزاند، اشتغال‌ دارند. و ما مكرر ديديم‌ كه‌ زنان‌ بزرگواري‌ زينب‌گونه‌ ـ عليها سلام‌الله ـ فرياد مي‌زنند كه‌ فرزندان‌ خود را از دست‌ داده‌ و در راه‌ خداي‌ تعالي‌ و اسلام‌ عزيز از همه‌ چيز خود گذشته‌ و مفتخرند به‌ اين‌ امر؛ و مي‌دانند آنچه‌ به‌ دست‌ آورده‌اند بالاتر از جنات‌ نعيم‌ است‌، چه‌ رسد به‌ متاع‌ ناچيز دنيا.

پ.ن۱: قسمتی از کتاب را در زیر اوردم:

گفتم: خودت برای چی اومدی؟
گفت: خب اومدم بجنگم.
کفتم: خب من هم اومدم به شماها غذا برسونم.
گفت: خب کسای دیگه‌ای هم هستن، اون‌ها بیایند.
گفتم: چه فرقی می‌کنه، اونا هم مثل ما.
گفت: منظورم اینه که برادرها بیایند. تا وقتی اونها هستن، خواهرها نباید بیایند اینجاها.
گفتم: چرا؟ مگه خون ما رنگین‌تره یا جونمون عزیزتره؟
گفت: نه حرف چیز دیگه‌ای‌یه. اینجا عراقی‌ها همه‌جا هستن. یه وقت جلوتون سبز می‌شن.
با پررویی گفتم: خب بشن.
عصبی شد و گفت: اِ من هر چی می‌گم یه چیز دیگه جواب می‌ده.  دختر اگه اسیرت کنند چی؟
گفتم: شما اینجا وایستادی برای چی؟
دست‌هایش را برد بالا و انداخت پایین و گفت: خب بابا، اصلاً هیچی. هر کاری میخواهی بکن.
گفتم: فکر نکنید فقط مردها می‌تونن کار کنند ما هم می‌تونیم. پدرم گفته این زمان مرد و زن معنا نداره.
گفت: برو بابا. اصلاً نمی‌شه با شماها حرف زد.

پ.ن۲: شنبه گذشته بود ساعت 21:50 دقیقه دیدم تلویزیون یک برنامه به اسم "کتاب دا" پخش می‌کرد. قسمتی‌هایی از متن کتاب به همراه تصاویر متحرک بود. نمیدانم ادامه دارد یا تنها همان یک قسمت بود.